ديشب در مغازرو که بستم با بچه ها داشتيم تو شهر دور ميزديم يجا وايستاديم يه چيزي بگيريم بخوريم تو ماشين نشسته بودم که يهو يه بچه فال فروش اومد سراغم که ازش فال بخرم,از اينجور بچه ها خوشم مياد و هميشه سعي ميکنم يه چيزي بهشون بدم,اول يه کم دست به سرش کردم (نهايت اين کارم اين شد که فهميدم ماهي 200 تومن در مياره که من در نميارم) خلاصه اينکه آخر سر که رفتيم راه بيفتيم يه 100 تومني بهش دادم و يه فال ازش گرفتم,خوندن فال تو اين اوضاع مزخرف روحي همچين بد نبود : اي صاحب فال,غمها و رنجهاي اين دنيا هيچ پاياني ندارد و تو هم اي دوست خود را بيهوده عذاب نده و همچنان به کاري که ميکني و هدفي که داري ادامه داده که مقصد تو بسيار والا و با ارزش است,اطمينان داشته باش که خداوند ياريت خواهد کرد,از مردم زمانه دلگير مشو که اگر کسي به کسي بدي کند از روي جهل و ناداني است و همه ي آنها در گرداب ندانم کاري هاي خود غرق خواهند شد آخر که داشتیم راه میفتادیم بهش گفتم خوش به حالت که اینهمه در آمد داری یه حرف خیلی جالب بم زد,بم گفت : برو خدارو شکر که واسه خودتی حرفش خیلی روم تاثیر گذاشت,تو کف حرفش بودم که یهو رفیقم ظبط ماشینو روشن کرد,بازم حکمت خدا رو شکر که خوب جایی گوشی دستم داد,هر چند از کپی پیست کردن بدم میاد ولی متن اون آهنگ رو براتون میذارم تا حکمت خدا رو ببینید
اين درديه که مهمون هميشگي اين دنياي زشت و زيباست اين آهنگو تقديم مي کنم به اونايي که هيچي ندارن جز دو تا بال براي پرواز خدا شما رو خيلي دوست داره خيلي تهي با تن سالمم آيندت معلوم نيست ببين عاقبت يه آدم معلول چيست لالايي بچه گرچه صداي تاره خوشحاله از اين که فقط يه ستاره داره با صداي ناله ميگه کتک نزن ضعيف تر نبود واسه کتک زدن ميگي کمک ندم چون فيلمشه مي خوام حرفام تو ذهنت مثل فيلم بشه اصول پست بودنو نديدم من تو دينم آره پس واسه همينه که اندوهگينم اگه بخندي تو پستي از هر نظر اين کاره خداست نده تو اصلا نظر به جا خنده به نابينا و فلج اطفال دست بالا ببر به اميد فرج الله که از گل پاکترن اين بچه ها تنت بلرزه اگه کني بد نگاه
خدا کمک کن به اين طفلاي مظلوم و نگاه کن به اين چشماي معصوم آخه وژدانن اونا مثله ما يه انسانن رفتار ما با اونا درست نيست انصافا
صبحا کره مي زني به نون حاضر توستو تهي دنبال داروست تو ناصر خسرو فقط به فکر اينيم که کو مال دنيا بي توجه به اين که کوتاه دنيا دوست دارم به خودت بياي از گفتار ما بيايد کمک کنيم به از کار افتاده ها اون با دهن نقاشي کشيدو بهش بگيم مرد بدون دست و پا هم ميشه زندگي کرد ما ها چرا غرق شديم تو رقص و پز غافليم از بچه هاي نقص عضو کمرنگ شدن چون نيستن بحت روز هموطن خوشبختي اونا دست توست آره با بغض نگاه مي کنه دور و ورشو اون داره فقط خوشي مي بينه دور و ورتو اونم دلش مي خواد مثل تو خوب خوشي کنه خدا کمکش کن نزار خود کشي کنه
خدا کمک کن به اين طفلاي مظلوم و نگاه کن به اين چشماي معصوم آخه وژدانن اونا مثله ما يه انسانن رفتار ما با اونا درست نيست انصافا
بغض تو مادر باعث ترانه شد چونکه بچتو نديدي تو تمام عمر زخمي هميشه قلب مهربونت گريه نکن شايد اين يه قسمت بوده به اون بچه مي خندي چون خورد زمين اين چيزا رو مي بينم مي کنم خود زني ما ها آدماي قوي با روح مردنيم بد چند وقتم بد بخت ميشيم خوب همين کارا رو مي کنيم ميريم لب چاه ما واسه بچه مونده يه راه سر چهار راه دست فروشي کنه رفيق کو دل تو چپ نگاه مي کني مي زني کولرتو شيشتو مي دي بالا مي گي بزار بره چون پول خورد نسيت تو جيب تراوله آره تهيم مي خوام واستون گريه کنم قلبمو تو اين آهنگ بهتون هديه کنم
خدا کمک کن به اين طفلاي مظلوم و نگاه کن به اين چشماي معصوم آخه وژدانن اونا مثله ما يه انسانن رفتار ما با اونا درست نيست انصافا خدا کمک کن به اين طفلاي مظلوم و نگاه کن به اين چشماي معصوم آخه وژدانن اونا مثله ما يه انسانن رفتار ما با اونا درست نيست انصافا
وقتي من و تو تو خوشيا شيرجه زديم آرزوي اون بچه مرگه هر دفعه
+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت
17:12 |
بالاخره بعد از اينهمه مدت يه بهونه خيلي خوب واسه نوشتن گير آوردم که البته اونم ميتونست گيرم نياد که البته اومد !!! قربون خدا برم که هيچ چيزش بي حکمت نيست,بعد از اتفاق ناگوار چند وخ پيش که واسه آجي جونم افتاد ناخودآگاه چشمم افتاد به يه تيتر روزنامه که به موضوع پيش اومده خيلي ربط داشت و اونم چيزي نبود جز "هميشه يک پايان تلخ بهتر از تلخي بي پايان است" اين تيتر انقدر به دلم نشست که تا حدودي تسکين دهنده دردم شد,چند روز پيش اومدم تو نت تو وب يکي از دوستان داشتم سر ميزدم ديدم يه تيتر خيلي گنده زده "آرمان ديگه مرررررررررررررررررد" البته تعداد ر مرد بيشتر از ايني بود که من اينجا نوشتم و احتمالا نويسنده ميخواسته نفرتش رو نسبت به من بروز بده که البته همينجا بهش ميگم با کارهاي گذشتش به اين مهم رسيده بوده ديگه نيازي به اين جنگولک بازيا نبود,هر چند ايدش قبل احترامه,خلاصه بگذريم,توي متنش انقدر قشنگ از من بد گفته بود که سه چار نفري که واسش پيام گذاشته بودن نوشته بودن "ما که بت گفته بوديم اين پسره به دردت نميخوره و خيلي وخ پيش ميبايستي فرش بدي و از اينجور حرفا که قربون صدقه هم ميرن" خلاصه اينکه اين متنو خوندم و بدون اينکه ناراحت يا خوشحال بشم به زندگيم ادامه دادم (مطلبو گرفتي؟؟؟) رفتم خونه پيش خودم گفتم ظهر نخوابم تا شب خسته باشمو راحت تر خوابم ببره,آخه اين يکي دو شبه اخير بي خوابي ميزنه به سرمو همش به نداشته هام فکر مي کنم که يه عمري بيشتر از داشته هام بوده,خلاصه اينکه يه مجله ورداشتمو شروع کردم به خوندنش,آخ آخ آخ قربون خدا برم که جواب دندون شکني به اون دوست گرامي که قصد عوام فريبي و بد جلوه دادن بنده رو داشت رو به ايشون داد (البته ناگفته نمونه که من خيلي بدم ولي نه به اون اندازه ي که دوست جونم توصيفم کرده بود) اونم کجا !!! تو قسمت يه مصاحبه ورزشي با يه مربي فوتبال (عشق خودم شاغلام) حالا بگو چي خوندم,شاغلام وسط مصاحبش يه بيت شعر گفته بود که واقعا جيگرمو خنک کرد : گوئي که خلق را به فريبت فريفتي با انتقام طبيعت چه مي کني ؟؟؟ اينو که خوندم ديگه تصميم گرفتم فقط تو وبم خطاب به اون دوست گرامي بنويسم که دوست خوب فريب دادن ديگران کار بسيار بسيار راحتيه چرا که کم نيستن آدماي کودني که عقلشون سر جاشون نيست و يه روز تو خشتکشونه و يه روز ديگه تو قلبشون و همچنين کم نيستن آدماي چرب زبوني که ميتونن با زبون خيلي نرمشون مخ نداشته ي خيليا رو تحت تاثير قرار بده يا حتي اشکشونو در بياره,ياد ديالوگ فيلم 21 افتادم که اونم گفتنش خالي از لطف نيست Lose like a man_Win like a man هرچند ميدونم مردونه بودن براي يه نامرد خيلي سخته,خودتم خوب ميدوني من هميشه آدم مغروري بودم و هستم,من خودمو تقريبا کامل ميدونم,من اشتباهي از طرف خودم نميبينم,اگه حس مي کني از طرف من خيانت,بدي,نامردي و يا هر چيزي ديگه اي سر زده بي زحمت بگرد تا اشتباه خودتو پيدا کني چون من قبل از اينکه دهنمو مثل کون خر وا کنمو زر بزنم به اندازه فکر مي کنم تا از زري که مي زنم پشيمون نشم,يه نموره فکر کردن خيليم سخت نيست,البته به شرطي که مخي وجود داشته باشه,حالا اگه مخ نداري يا حال و حوصله فکر کردن نداري خودم اشتباهتو بهت ميگم خلاصه اينکه با اين اتفاقات و خوندن وب ايشون فهميدم که بزرگترين اشتباه من (البته از نظر ايشون نه خودم) اين بوده که مثل ديگران نبودم و قربون صدقشون نرفتم و تنها تو پوست خودم فرو رفته بودمو آرمان بودم,اينجوري با يه اشتباه آرمان مرده,مثل بعضيا چند شخصيتي نبودم که پوست بندازمو با از دست دادن يه شخصيتم شخصيتاي ديگمو واسه روز مبادا نگه داشته باشم,من چيزي واسه پنهان کردن ندارم,بخاطر همين از حقيقت نميترسم,اوني که حقيقتو پشت يه سري واژه گمراه کننده قايم ميکنه ترسوئه,بازم ياد يه جمله خوشگل افتادم که گفتنش خالي از لطف نيست : حقيقت گم نشده,بلکه تيکه تيکه شده به اسم معرفت افتاده دست يه مشت آدم بي معرفت رفاقت من با تو يه شبه بوجود نيومده که يه شبه از بين بره,تنها تفاوت الان با يه سال پيش نشنيدن صداته وگرنه هنوز سر نمازم دعات مي کنمو هنوز مثل قبل به يادتم,يه مقدار ديوونه بازي و اشتباه لازمه ي زندگيه هر کسيه,به شرطي که وقتي به اشتباهش پي ميبره جربزه عذرخواهي رو داشته باشه اين نوشته من هرگز موضع گيري در برابر نوشته تو نبوده و نيست و نخواهد بود,چرا که هميشه و همه جا موافق پيگيري رخداداي پيرامونم به صورت طبيعي بودم,اگه منظورمو از نوشتن اين متن نفهميدي دوباره بخونش,اگه بازم نفهميديش دوباره بخونش.
+ نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 13 مرداد1388 و ساعت
19:20 |
به جرات میگم تا الان که تقریبا 23 سالمه امروز بدترین روز زندگیم بوده,بخاطر آرزو,قرار بود تا چند روز دیگه یکی از بهترین روزای زندگیمو تجربه کنم ولی . . . ولی فاصله خوشبختی تا بدبختی همین یه پلک زدنه,همین و بس
+ نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 24 تیر1388 و ساعت
19:32 |
يادمه از همون بچگيا به آهنگو فيلم علاقه داشتم (البته نه به اندازه الان) ولي خوب يادمه از همون 6/7 سالگي به مايکل جکسون علاقه خاصي داشتمو آهنگاشو خيلي دوس داشتم,با يکي از آهنگاش خيلي حال ميکردم که متاسفانه يه بار بيشتر نديدمش ولي هنوز که هنوزه دقيقا يادمه که داستانش چي بود,خلاصه چند روز پيش که شنيدم مايکل مرده خيلي شوکه شدم,اين اواخر ازش خيلي شنيدم,از آزار جنسي يه پسر بچه و دادگاهي شدنش گرفته تا حراج تمامي وسايل خونش و البته چندين و چند يتيم خونه که ساخته بودشون,شنيدن خبر مرگش يه بهونه ي خوبي بود تا تو اين اوضاع افتضاح که همه چيرو به چشم پول ميبينمو از خروس خون صبح تا شغال خون شب دنبال يه لقمه نونم يه فلاشبکي به عقب بزنمو ياد دوران بچگيام بيفتم,ياد فيلم ترميناتور که دوست نداشتم آرنولد بميره,ياد فيلم مايکل جوردن با قهرمانان باگزباني,ياد دستبرد زدن به اطاق بابا و ديدن فيلماي دزدکي,ياد اطاق جلويي اميد,ياد فوتبالاي تو حياط زماني که دائيم اينا خونه ما زندگي مي کردن,ياد عزيز خدا بيامرز که فوت کرد,بوي کاهگل کوچه,ياد اولينو آخرين دزدي که از نزديک تو عمرم ديدم,ياد مدرسمون که ديوار به ديوار خونمون بود,هنوزم خوب يادمه وقتي امير دريبلم کرد منم بيکار نشستمو زدم زير پاش,بنده خدا با چشم رفت تو پله ابروش پاره شد,و خيلي خيلي چيزاي ديگه که بوي بچگي ميده,يادش به خير

روحت شاد
+ نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت
9:44 |
امروز صبح کنکور تجربی برگزار میشه (همین الان) و عصر هم زبان
واست دعا کردم و می کنم 
موفق باشی 
+ نوشته شده توسط آرمان در جمعه 5 تیر1388 و ساعت
9:4 |
ما هم رفتنی شدیم
+ نوشته شده توسط آرمان در شنبه 23 خرداد1388 و ساعت
17:50 |
ساموئل خيلي وخ بود منتظر همچين موقعيت و همچين بازي اي بود,اونا تو تمريناي قبل بازي بهترين فورواردشونو از دست داده بودنو تنها گزينه ممکن ساموئل بود,ولي ساموئل تنها 22 سالش بود و بسيار کم تجربه,شب قبل از بازي بجاي اينکه ساموئل به نصيحت مربيش گوش کنه و خوب بخوابه اصلا نتونست بخوابه,داش پيش خودش تصور ميکرد که چي ميشه اگه بتونه فردا معجزه کنه و يه جوري خودشو نشون بده و ستاره ي بازي بشه روز بازي فرا رسيد,تيم مشکي پوش حريف فوق العاده قوي بود و اونها مجبور بودن با تک فوروارد بازي کنن و اين پست به عهده ي ساموئل گذاشته شده بود,شروع بازي با حملات تيم مشکي پوش همراه بود,طوري که تا دقيقه ي 30 بازي 4 گل خوردن و ساموئل فقط يک بار توپو لمس کرد,همش داش پيش خودش ميگف پس من تو زمين چيکارم,چرا نبايد خودمو نشون بدم,چرا نبايد تيمم رو نجات بدم,مخصوصا اينکه دفاعاي بيکار تيم مشکي همش به ساموئل تيکه مينداختن و مسخرش ميکردن,اين اتفاق دغدغه ي فکري بزرگي واسه ساموئل شده بود,اون دوس داشت از اين مخمصه فرار کنه,اون فوتبالو خيلي دوس داشت,اون فوتبالو با اعتقادات خودش دوس داشت,خلاصه نيمه اول با 7 گل به سود تيم مشکي پوش تموم شد و تيمها به رختکن رفتن,از رختکن تيم مشکي پوش صداي جشن قهرماني ميومد ولي از رختکن تيم ساموئلشون هيچ صدايي نميومد,نه مربي با بازيکنا حرف ميزد و نه بازيکنا به هم ايراد ميگرفتن که چرا اينجوري بازي ميکنن,چون خودشون هم ميدونستن قراره همچين بلايي سرشون مياد,نيمه دوم بازي هم مث نيمه اول پيش رفت,ساموئل همش پيش خودش مي گف پس کجا رفت اون همه فکرو خيال و نقشه اي که من واسه اين بازي کشيده بودم,خلاصه آخراي بازي تيم مشکي وقتي با اختلاف 11 تا گل پيش افتادن کمي بازي رو شل گرفتنو اين باعث شد ساموئل چندين بار صاحب توپ بشه و همون مدافعي که همش مسخرش ميکردو دريبل کنه,ساموئل انقدر خوب بازي کرد که تو تيم بدشون مثل گاو پيشوني سفيد شده بود,يه بار پشت محوطشون کاشته شده بود و ساموئل تو ديوار دفاعي ايستاده بود,وقتي بازيکن مشکي ميخواست کاشته رو بزنه ساموئل خودشو پرت کرد سمت مسير توپ و با صورت توپو دفع کرد,تک تک کاراي ساموئل درست بود و اين نشون ميداد او تمام تمرکزشو واسه اين بازي گذاشته,تو دقيقه 88 بازي بعد از اينکه ساموئل چند نفرو دريبل کرد پشت محوطه با خطا متوقف شد و کاشته رو هم خودش به طرز زيبايي به گل تبديل کرد,نتيجه بازي 11 به يک تموم شد,تيم حريف به اندازه تعداد بازيکناشون گل زده بودن و تيم ساموئل به اندازه ساموئل گل زده بود,شايد حق به حقدار رسيده بود,ولي ساموئل از گلي که زده بود خيلي خوشحال بود چون خودشو به مربي تيمشون ثابت کرده بود,اون حالا ميتونس به آيندش اميدوار باشه,بعد از اين بازي ياد گرفته بود که تا دقيقه 90 بايد اميدوار باشه,يا به عبارتي همون مثل قديمي که The man can be destroyed . . . But not defeat
+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 30 فروردین1388 و ساعت
11:31 |
پريروز تولد امير بود,تو اوج وضع افتضاح مالي گفتم بذا يه کادو واسش بخرم خوشحالش کنم,تا ديروز فک ميکردم هيچ چي جز تي شرت نميتونه خوشحالش کنه,ولي ديروز فهميدم اين خبرا نيست,با اين که سعي کردم تي شرت شيکي واسش بخرم ولي آخر شب چلسي کارو خراب کرد,چون تو آنفيلد سه تا به ليورپول زد (مرحله حذفي باشگاه هاي اروپا) تا امير بهترين کادوي تولدشو گرفته باشه,مبارکش باشه.



+ نوشته شده توسط آرمان در جمعه 21 فروردین1388 و ساعت
10:13 |
سلام,امروز 20 فوريه 2009 و براي من که روز فوق العاده ايه,تو کل زندگيم دوتا عشق داشتم,امروز يکيشون مرد و يکيشون هم تازه به دنيا اومد (40 سال پيش) از مرگ عشقم خوشحالم و همينطور بيشتر از اون از تولد سينيشا ميهائيلوويچ بهترين عشقي که تجربش کردم,فقط ميتونم بگم که اين کليپو دانلود کنيد و ببينيد,سفارشي واسه عشقم ساختمش http://rapidshare.com/files/200261373/AVSEQ01.DAT.html
+ نوشته شده توسط آرمان در جمعه 2 اسفند1387 و ساعت
21:43 |
حالا دارم معني حرفاي بابامو ميفهمم که ميگفت : اون قديما که تو کوچه راه ميرفتيم بوي معرفت حتي از تو کاهگل ديوار کوچه هم به دماغمون ميخورد,از خروس خون صب تا شغال خون شب همه دنبال اين بوديم که ببينيم کي نياز به کمک داره تا کمکش کنيم ولي الان . . . فقط بايد افسوس بخوريم که داريم زندگي ميکنيم,بابام داشت غذا ميخورد و حرف ميزد,وقتي غذاش تموم شد حرفاشم تموم شد,اما صداي غار و غور شکمش به نظرم جالب اومد,يهو به ذهنم رسيد که شايد شکم بابا هم آپديت شده و به غذاي کم بسنده نميکنه و غذاي بيشتري ميخواد,چيزي که الان همه ميخوان,يعني همه چيزو واس خودشون ميخوان,چيزي به عنوان معرفت تو وجودشون نيست,چيزي به عنوان انصاف وجود نداره بازم زنده باد نامردي که وظيفش نامرديه نه مثل کسي که مرد و ادعاي مردونگيش ميشه ولي از صدتا نامرد نامرد تره
+ نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 18 دی1387 و ساعت
13:22 |
نه باورم نميشه که تو منو از ياد ببري تولدم شد بي وفا از تو نيومد خبري چشماي من خشک شد به در حالا کي بي وفا تره بال و پرش دادم ولي ديگه واسم نميپره اينو بدون دستاي من گرمي دستاتو ميخواد تورو به عشقمون قسم اون روزارو يادت بياد حتي ديگه خدامونم به دادمون نميرسه گريه نکن که دستمون به دست هم نميرسه توروخدا بهش بگين صبر منم سر اومده خدا به من بگو چرا خوشي به من نيومده بهش بگين سراغشو از کس و نا کس ميگيرم بهش بگين اگه نياد تو انتظارش ميميرم آخه چرا نگاه اون چنگي به دل نميزنه ميگن يکي تو قلبشه جونمو آتيش ميزنه فقط خدا ازت ميخوام دست توي دستاش بذارم جز آرزوي ديدنش هيچ آرزويي ندارم بازم ميگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگيره برگرد بيا به کلبمون تا سر و سامون بگيره ببخش اگه قسمت نشد توي چشات نگاه کنم يا سر رو شونت بذارم اسم تو رو صدا کنم تو هم منو بذار برو اما بدون رسمش نبود جز تو آخه کيرو دارم دليل رفتنت چي بود ؟؟؟ اونکه نخواست پيشم باشي بايد خودش صبرم بده خدا گرفتي عشقمو جواب قلبمو بده
+ نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 22 آبان1387 و ساعت
19:49 |
|
|